تبلیغات
Meta Astronomy Team - UFo HiSToRY 2/1
UFo HiSToRY 2/1
دوشنبه 5 اسفند 1387  06:25 ق.ظ
شب از راه رسیده بود و ماه در حدود ساعت ده و نیم بطور ناگهانی از آسمان محو شد . با خود گفتم که حتمآ ماه گرفتگی بوقوع پیوسته است و چون خسته بودم , راهی اتاق خوابم شدم . اندکی بدون آنکه حتی ببینم , بخواب رفتم . دو سه ساعتی نگذشته بود که متوجه شدم نوری به رنگ آبی از پنجره ی اتاق پذیرایی به درون می تابد . موضوع فوق بسی عجیب و وحشتناک بود و نور حاصله بسیار قوی و غیر قابل تحمل مینمود . در ذهن خویش میخواستم دلیلی را در برابر آن تابش بیابم . با خود اندیشیدم که شاید خانه ی ما طعمه ی حریق شده باشد از جا بر خواستع و چند قدمی از اتاق فاصله نگرفته بودم که تابش نور بطور کلی از بین رفت . نمیدانستم که چه باید بکنم حضور همسرم در راه پله ها مرا بخود آورد . بی هیچ دلیلی میترسیدم و عاجز از توجیه این وحشت خود بودم . به او گفتم که خونسردی خود را حفظ کرده و جهت استراحت به اتاق خواب برود . بعدآ بطرف اتاق پسرم به راه افتادم و او را در آغوش گرفته و آرامش کردم . یک ربع ساعتی نگذشته بود که آرامش مجددآ بر سقف خانه ی ما سایه افکند و همگی دوباره به خواب رفتیم . در صبح روز بعد - سر صبحانه , هیچ حرفی را در مورد اتفاقات شب اخیر بمیان نیاوردم . هر چند که بعدآ همسرم از وجود آن نور اظهار نگرانی میکرد : نور بقدری قوی و عجیب بود که حتی از دیوار بتونی نیز رد میشد ! در تلاش این بودم تمامی آن اتفاقات را از یاد خود , بطور کلی محو سازم مرتبآ بی هیچ دلیلی عصبانی میشدم . در آخرین روز های آن هفته چنین می اندیشیدم که به بن بست عجیب رسیده ام . خاطرات آت نور عجیب مرا مالامال از اندوه و تفکر می کرد . به ذهنم می رسید که نور فوق ناشی از انفجاری بوده است , ولی هر قدر که بیشتر می اندیشیدم , همانقدر هم اندوهگین و افسرده تر میشدم . موضوعی که بر افسردگی و ترس من بیشتر از پیش دامن میزد , درک حقایق بود . خود نیز واقف بودم که در سر حد جنون قرار گرفته ام و بحران های فکری خود را ارزیابی میکردم و میدانستم که میباست هر چه سریعتر راه علاجی را بیابم , تا مجددآ زندگی خویش را به روال عادی خود سوق دهم . دیگر قادر به ادامه ی زندگی نبودم و حتی نمیخواستم پا به آن خانه ی کوهستانی خود بگذارم . زمانیکه به همسرم گفتم : از این ببعد پای به آن کلبه ی ییلاقی نخواهیم گذاشت و میخواهم حتی از نیویورک هم بروم , بسیار عصبانی شد . بخصوص زمانیکه تمامی رویدادها را به او نسبت داده و تهمت زدم که باعث اصلی رفقنمان به ان خانه ی کوچک و بی سر و صدا او بوده است , اعلام داشت که ادامه ی زندگی - با چنین روالی - نه برای او و نه هم برای من میسر نیست و ناچارآ میباست از همدیگر جدا شویم . ما سالیان سال بود که با همدیگر زندگی میکردیم و حقیقتآ من وابستگی شدیدی را در قبال همسرم , در وجود خود حس میکردم ( و اینک هم میکنم ) و آن اخطار او سبب شد تا حدودی بر خود مسلط شوم , ولی باز نیز تا چندی بعد هم نمیتوانستم آرامش درونی رد خود حس کنم .


نوشته شده توسط : علی آریافر

Template Designer: T4B Design Studio - H.M